برچسب:
نویسنده: مهسا شریعتی
برچسب:
نویسنده: مهسا شریعتی
دلم میریزد.
به یاد تمام خیابان هایی که زیر باران با هم قدم زدیم.
حال نه تویی و نه من
کجا با که قدم خواهی زد؟
برچسب:
نویسنده: مهسا شریعتی
هر وقت که از زندگی روزمره ام سیر میشوم
به سراغ صندوقچه ی آرزوهایم میروم
گاه گاهی آرزویی به آن اضافه میکنم
تمام آرزوها رسیدنی نیستند
تاریخی برای انقضا دارند.
از بوی گند و فاسد شده ی آرزوها خسته ام.
آرزوهای کوچکی که همیشه آرزو ماندند
فاسد شدند. عقده شدند.
بالاخره یک روز...
صندوقم را میدارم برای همیشه میروم.
برچسب:
نویسنده: مهسا شریعتی
از پیش همه آدما رفتم
یجای دوری که هیشکی نیس
گاهی وقتا از اشک چشما میشه خیس
دور ریختنم دور ریختمشون
رو این زخما گاهی درد میکنه سو..سو
اعصاب خط خطی دستا کثیف از بستنی
نخوردم ولی منطورم اینه از بچگی
رفت...یه کلاه گشاد سرم
چشام ندید و منو دار زدن...
ولی بازم ا همه ی اینا پاک ترم
برچسب:
نویسنده: مهسا شریعتی
تو باشی و من
دو فنجان قهوه ی تلخ و...
این همه تنهایی
یک فنجان که میماند و سرد میشود
و من...
ناگهان بخاطر می آورم که مدتهاست
نیستی.
این یلدا باز کجایی؟؟؟
برچسب:
نویسنده: مهسا شریعتی
گاهی دلم برای خدا میسوزه اینهمه آدم...اینهمه آرزو اینهمه قلب شکسته اینهمه حسرت و آرزوهای نافرجام اینهمه آدمایی که بهش شکایت میکنن اینهمه آدمای خوب که هر روز شاهد بدبختیاشونه اینهمه زندگیای که رو هواس. اینهمه قلب شکسته اینهمه قلب شکسته اینهمه قلب شکسته... خدایا دلت نمیگیره؟؟؟
برچسب:
نویسنده: مهسا شریعتی
وقتی تنهایی ممکنه.دم دمای غروب.
لباساتو بپوشی.
شیک و پیک کنی.
احساس میکنی با یکی قرار داری.
ولی وقتی پاتو از خونه میذاری بیرون
به خودت میگی با کی کجا؟
برچسب:
نویسنده: مهسا شریعتی